گفت‌وگو با آقای حمید امامی


امامی را تازگی‌هاست که می‌شناسم. مردی پرانرژی، که به قول خودش در دل سختی‌ها و رنج‌ها شکل گرفته‌ است و سعی می‌کند خالق شرایط بهتری برای جوانان باشد. او کسی است که در اولین برخورد با طرف مقابل به او حس توانستن را القاء می‌کند. حسی که از ادبیاتی زیبا سرچشمه می‌گیرد. به‌ هر حال بهتر دیدم که امامی را به زبان خودش به همرازان عزیزم معرفی کنم.

در ابتدا بیوگرافی مختصری از خودتان شرح دهید:
من متولد 26 خرداد 1339 در مشهد هستم. پسری 24 ساله و دختری هجده ساله دارم. تا پنجم ابتدایی بیشتر مدرسه نرفتم. از آن به بعد، به دلیل فوت پدرم، در تراشکاری و بعد خیاطی مشغول به کار شدم. درس‌ها را با صدای بلند می‌خواندم و صدایم را ضبط می‌کردم. بعد در حین فعالیت، صدای ضبط‌کرده‌ام را با واکمن گوش می‌کردم تا بروم و امتحان بدهم، اما این کار درباره دو درس ریاضی و زبان امکان‌پذیر نبود و به همین دلیل نتوانستم درس را ادامه دهم. با این حال همیشه چیزی در درونم می‌جوشید. آن‌وقت که در خیاطی مشغول بودم، مجله mother care را می‌خواندم و دوست داشتم سطح لباس‌هایمان را به آن حد برسانم. بعدها در پوشاک چرم مشهد، آموزش از صفر تا صد صادرات را انجام دادم. کارهای این کارخانه که اکنون یکی از بهترین‌های این صنف در خاورمیانه است، کار شاگردان من یا شاگردان آن‌هاست. در دوره‌ای در ترکیه، روسیه و آسیای میانه کارهای بازرگانی انجام دادم. در حوزه مدیریت نفت و گاز، بخش ترانزیت را برعهده گرفتم. سپس وارد بیمه شدم. در ابتدا بازاریاب بیمه شده بودم. برای خیلی‌ها عجیب بود، من که پیشتر سمت‌های بسیار بالایی داشته‌ام چرا بازاریاب شده‌ام؛ اما من اهمیتی نمی‌دادم و می‌خواستم کار جدیدی را شروع کنم. در این زمینه، پیش رفتم و در اردیبهشت 86 نمایندگی بیمه پارسیان را زدم و مدیر فروش شدم؛ اما باز هم راضی نشدم. داور درجه یک بین‌المللی کشتی هستم. چند کتاب مدیریتی نوشته‌ام. سخنران انگیزشی هستم. عضو انجمنMDRT هستم و در اجلاس‌هایی در این زمینه، در آمریکا، سنگاپور و تایلند شرکت کرده‌ام. با آقای «برایان تریسی» کلاس‌های خصوصی داشتم و تندیس تعالی را از ایشان گرفتم. از آقای «جک کنفیلد» تندیس مدیریت پرستیژ را دریافت کرده‌ام و از آقای «جان دمارتینی» تندیس مدیریت تغییر را.
می‌خواهم از شما این سؤال را بپرسم که در این جامعه جوان ایرانی چگونه می‌تواند به ثروت‌آفرینی فکر کند؟
نخستین قدم برای ثروتمندشدن داشتن ذهن ثروتمند است. شما می‌توانید با مطالعه، تحقیق و آموزش به ذهن ثروتمند برسید. خود من یکی از آن دسته افرادی هستم که ذهن خود را به سمت ثروتمندشدن هدایت کرده‌ام و در وهله نخست، از خودم پرسیدم که از دنیا چه می‌خواهم؟
در سال 1388 در سمیناری در برج میلاد شرکت کردم که آقای «کِمی کلر» از ایرلند شمالی سخنران آن بود. ایشان سؤالی پرسید و سی ثانیه به حاضران مهلت داد. سؤال این بود: «پنج سال دیگر می‌خواهید کجا باشید؟» این سؤال برای بسیاری از افراد عجیب بود؛ اما من پاسخ دادم: «پنج سال دیگر می‌خواهم سخنرانی حرفه‌ای باشم.» درحالی‌که آن زمان نماینده ساده بیمه بودم. آن روز یاد گرفتم که در زندگی برای خودم مأموریت تعریف کنم؛ این‌که می‌خواهم کجای دنیا باشم و چرا می‌خواهم در آن‌جا قرار بگیرم. من گفتم می‌خواهم فردی سخنران باشم تا بتوانم در زندگی افراد بسیاری تأثیر بگذارم. افراد زیادی مرا مسخره کردند، اما کمی کلر از من خواست که روی سن و پشت تریبون بروم. میکروفون را به من داد و دوباره پرسید: «چه چیزی می‌خواهی؟ چرا آن را می‌خواهی؟ و چه زمان آن را می‌خواهی؟» و من پاسخ هر کدام از آن سؤالات را دادم: می‌خواهم سخنران باشم، برای این‌که در دنیا تأثیرگذار باشم و زندگی بسیاری از انسان‌ها را متحول کنم و این خواسته‌ باید تا پنج سال دیگر محقق شود. پاسخ‌دادن به این سه سؤال مسیر زندگی مرا عوض کرد و مرا به سوی موفقیت کشاند. بعد از این اتفاق، با افراد موفق در این حوزه صحبت می‌کردم، کتاب‌های فراوانی می‌خواندم، مجلات مناسب تهیه می‌کردم، CD‌های مرتبط گوش می‌دادم، در سمینارهای مربوط به حوزه موفقیت شرکت می‌کردم و حتی دیگران را نیز تشویق می‌کردم که در آن‌ها حضور پیدا کنند؛ زیرا این حرف‌ها تأثیر شگرفی روی من گذاشت.
اولین‌بار بعد از قرار گرفتن پشت تریبون، از برگزارکننده سمینار تشکر کردم و این بیت را خواندم:
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن            شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
می‌توانستم از آن لحظه به بعد این کار را رها کنم؛ چون عده‌ای به من خندیدند؛ اما مأموریتم اوج‌گرفتن بود و این‌ها برایم کوچک می‌نمود. مثل زمانی‌که شما سوار هواپیما می‌شوی و هواپیما بالا می‌رود، همه چیز آن پایین کوچک بود. آنچه بزرگ بوده و هست رؤیای من است. همه جوانان ما فرصت ثروتمندشدن را دارند. امروزه ببینید که تعداد میلیونرهای آمریکا چند برابر صدسال پیش شده است. استیو جابز و بیل گیتس به همین طریق ثروتمند شده‌اند.
مسیر ثرتمندشدن در ژاپن، آمریکا و مانند این‌ها با ایران فرق دارد. در آن‌جا بعد از هدف‌گذاری، ترکیبی از تلاش و استواری را چاشنی کار می‌کنند و آن‌قدر پیش می‌روند تا به خواسته‌شان می‌رسند؛ اما سال‌هاست در ایران، افراد با تجارت عمده یا معامله و دلالی به ثروت می‌رسند. شاید جوانی دوست نداشته باشد که از این طریق به ثروت برسد. لطفاً کمی در این زمینه، صحبت کنید:
 ایران هم مستثنی از دنیا نیست. در ایران هم هستند کسانی که از طریق اینترنت به ثروت رسیده‌اند.
این مربوط به ثروت‌آفرینی مدرن است. آیا به طرق سنتی هم می‌توان در ایران ثروتمند شد؟
در این زمینه هم نمونه‌هایی داریم؛ مثل احد عظیم‌زاده. او پشت دار قالی فرش می‌بافت و آن‌ها را در بازار تبریز می‌فروخت. او این‌گونه به کارش فکر کرده بود؛ ولی من تا آن روز که به سخنران‌شدن فکر کردم در چنین اندیشه‌ای نبودم. زمانی بود که برای چاپ اولین کتابم مبلغ پانزده میلیون به حساب انتشارات واریز کردم. این کار نوعی ریسک بود، ولی آن را پذیرفتم؛ زیرا تا چنین قدم‌هایی برنداریم در زندگی پیش نمی‌رویم. هر کس در مسیر درست قرار بگیرد انسان‌های درست در مسیرش قرار می‌گیرند که او را بالا می‌کشند؛ مثل خود شما آقای دکتر شمیسا. من روزی با فروشندگان شما صحبت می‌کردم و فروشندگان مرا نزد شما آوردند. اگر شما تلاش کنید، دنیا به تلاش شما پاسخ خواهد داد. با «دین مارتینی» صحبت می‌کردم. او به من گفت بر خواسته‌ات تمرکز کن، آن را یادداشت کن و برای انجامش اقدام کن. نمی‌شود که ما بر روی تختمان دراز بکشیم و خواسته‌مان اجابت شود! اگر من الان تمرکز کنم که چای داخل دهانم ریخته شود، به خودی خود این اتفاق نمی‌افتد. باید آن را بردارم و بخورم.
با حرف شما موافقم. قانون جذب باید با قانون نظم و قانون جنبش و حرکت همراه شود تا موفقیت حاصل شود. قانون جذب، خلق رؤیاست. باید آن را ادامه داد.
بله. جوان ایرانی باید بداند که چه چیزی می‌خواهد، چرا می‌خواهد و کی آن را می‌خواهد. او نمی‌تواند رؤیای کلی داشته باشد بی‌آن‌که دلیلی مستحکم برایش داشته باشد یا زمان آن را بداند. آن‌وقت می‌گوید من خواستم، اما نشد. جوان باید الگو داشته باشد. می‌گوید می‌خواهم ناشر شوم. اما مثل کی؟ مثل آقای علیپور. می‌خواهم سردبیر شوم. مثل کی؟ مثل دکتر شمیسا. مربی و الگو همیشه لازم است.
آیا کارمندی مخالف ثروت‌آفرینی است؟
بله. شخص کارمند بسیاری از فرصت‌های ثروت‌آفرینی را از دست می‌دهد. کسی که کارمند می‌شود حاشیه امنی برای خودش شکل می‌دهد. هنگامی‌که امنیت بالا برود، آزادی پایین می‌آید. فردی را درنظر بگیرید که کسی را کشته و خانواده مقتول به خون او تشنه‌اند. او در زندان است و خوشحال از این موضوع که آن‌جا برایش کاملاً امن است. بله امن است، اما به قیمت «از دست دادن آزادی!» کارمند می‌گوید من ماهی یک میلیون حقوق می‌گیرم؛ اما آیا از خود می‌پرسد چرا این کار را انجام می‌دهم؟ شاید به خودش ‌جواب دهد که می‌خواهم ازدواج کنم. ازدواج می‌کند، اما با همسرش مشکل پیدا می‌کند و بر شغلش تأثیر منفی می‌گذارد. در نهایت، شغل و همسر را با هم از دست می‌دهد؛ اما اگر شخص خودش با عشق و به دلایلی مستحکم شغلش را انتخاب کرده باشد، ذهنش را به خلاقیت وا می‌دارد تا متوجه شود که باید چه کارهایی انجام دهم. این‌گونه روز به روز موفق و موفق‌تر از پیش خواهم شد.
در سال گذشته، من 309 روز سخنرانی و سمینار داشتم! این رقم برای خیلی‌ها تعجب‌آور است، اما انجام دادنش برای من سخت نیست. من عاشق این کارم.
شما با این جمله موافق هستید که «اوجِ انسان آغاز سقوط آزاد است»؟ برای مثال، خیلی از تمدن‌های بزرگ در اوج، سقوط کرده‌اند.
نه، موافق نیستم. شاید بدن ما اُفت فیزیکی داشته باشد؛ اما این نوع مرگ، خود تولدی دوباره است. اگر شما از اوج به اوجی دیگر برسید، می‌توانید همواره در سطوح بالا باشید. من حمید امامی می‌خواهم صد سال داور کشتی باشم. درحالی‌که نمی‌توانم صد سال عمر کنم. پس چهل سال داوری می‌کنم، پسرم که از من تجربه آموخته سی سال داوری می‌کند و بقیه راه را نوه‌ام ادامه می‌دهد. پس همیشه راهی برای باقی‌ماندن در اوج وجود دارد.
به این نکته بپردازیم که چرا همه افراد نمی‌توانند ثروت‌آفرین باشند؟ چه پارامترهایی را رعایت نمی‌کنند؟
هرکسی می‌تواند این کار را انجام دهد؛ اما باید ذهنش را تربیت کند. من با بسیاری از سخنرانان صحبت کرده‌ام و اکثر آن‌ها بر تغییر ذهنیت‌ها تأکید داشته‌اند. جان دمارتینی می‌گفت فردی در سن هفده سالگی ذهنیتش را از این رو به آن رو کرده است. این اتفاق برای من هم افتاد. یک حرف و یک ذهنیت اساس زندگی مرا تغییر داد و خانواده‌، فامیل و تمام دور و بری‌ها، هریک به نحوی از تغییر رویه من تأثیر گرفتند. من در نوجوانی دست و پا چلفتی بودم. چون باورداشتم که عُرضه ندارم. اما باورهایم را تغییر دادم و تغییر کردم. جوانی که می‌خواهد ثروتمند شود باید ذهنیتش را تغییر دهد و تلاش کند. کسی نمی‌تواند بخوابد و توقع موفقیت داشته باشد. فرد جوان باید کتاب‌های خوب بخواند، مجله مطالعه کند، در سمینار شرکت کند و دست به هر تلاشی بزند تا موفق شود.
لطفاً درباره این بیت شعر صحبت کنید:
همت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
این یعنی تنها، کسی به موفقیت می‌رسد که همت کند؛ یعنی، اگر با مانعی روبه‌رو می‌شوی، باید قدرتت را دو برابر کنی و مقاوم باشی. خواستن اولین گام توانستن است. اقدام کنید، انتخاب درست داشته باشید، تصمیم بگیرید، ناامید نشوید و با شکست از میدان بیرون نروید. تمامی افراد بسیار موفق بارها شکست خورده‌اند و دوباره بلند شده‌اند. هیچ‌کس خارج از این قاعده وجود ندارد. خواندن یک کتاب می‌تواند جهت زندگی یک فرد را کاملاً تغییر دهد؛ همان‌طور که یک جمله در سمینار زندگی مرا متحول کرد.
شما تا چه اندازه توانسته‌اید در تحول جوانان نقش داشته باشید؟
در سخنرانی‌های ایران، اول از زندگی خودم تعریف می‌کنم. سپس به افراد می‌گویم که به این جمله اذعان کنند: «اگر حمید امامی توانسته، من بهتر از او می‌توانم.» من اکنون حاضرم تمامی ثروت و دانشم را به همراه یک دستم بدهم و در عوض داشته جوانان را داشته باشم؛ چون آن‌ها بزرگ‌ترین سرمایه زندگی یعنی همان جوانی را دارند. اما تا وقتی‌که الگوی مناسبی برای خود تعیین نکنند و همان اقدامات را انجام ندهند، از موفقیت خبری نخواهد بود. آن‌ها باید کتاب‌های افراد موفق و بزرگی مثل «آنتونی رابینز» را بخوانند و از همان روش‌ها پیروی کنند. شاید بسیاری از جوانان بهانه بیاورند که آن فرد در آمریکا یا اروپا بوده و شرایطی داشته که ما در ایران از آن بی‌بهره‌ایم؛ اما همین جوانان با مطالعه زندگی‌نامه افرادی مثل امامی که در بچگی پدرش را از دست داده و تحت شرایطی بسیار دشوار بزرگ شده، متوجه خواهند شد که رشد و پیشرفت و از صفر به همه جا رسیدن در کشور خودمان هم امکان‌پذیر است.
برخی می‌گویند فلانی جَنَم رسیدن به ثروت یا سایر خواسته‌هایش را دارد. این واژه «جنم» چیست؟
جَنَم چیزی در عمق وجود آن فرد است و همه ما بدون استثناء از آن برخورداریم؛ اما باید این جنم را از اعماق وجودمان به سطح بیاوریم و فعالش کنیم. زنبور عسلی را درنظر بگیرید که بزرگ‌ترین ثروتش کندوی اوست. بزرگ‌ترین ثروت من هم ذهنم است. اگر زنبور در جایی آلوده قدم بگذارد و بخواهد وارد کندو شود، زنبور نگهبان این اجازه را به او نمی‌دهد و اگر زنبور آلوده اصرار کند، زنبور نگهبان او را خواهد کشت. باورهای ذهنی من هم باید مانند همان زنبور نگهبان عمل کنند. اگر فکر ناامیدکننده‌ای بخواهد وارد ذهنم شود، باورهای مستحکم من این اجازه را به او نخواهند داد. مدتی پیش به پارک «سن دیگو» رفته بودم. در آن‌جا دیدم که دلفین‌ها را ردیف کرده‌اند و به سبک زیبایی نمایش می‌دهند. تمام این‌ها هنر آن مربی بود که به دلفین‌ها آموزش داده بود. در این‌جا نکته‌ای مهم وجود دارد: آن شخص توانایی‌های خفته این موجودات را بیدار کرده است؛ قابلیت‌هایی که حتی کسی به آن‌ها فکر هم نکرده بود. اگر این کار را می‌توان بر روی حیوانات پیاده کرد، پس انسان می‌تواند صدها برابر قوی‌تر عمل کنند.
بسیاری از جوانان ایرانی دل‌مرده و سرخورده‌اند. علت چیست؟
پدر هر جوانی، الگوی اوست؛ احتمالاً چون پدر این جوانان کارمند بوده‌اند و به کار خود علاقه چندانی نداشته‌اند در دید آن‌ها هم کار و شغل به صِرف امری اجباری دیده شده است. درآمد کلان و پیشرفتی در آن شغل نبوده و پدر هم علاقه‌ای به آن نداشته، اما برای گذران زندگی مجبور به انجام‌دادن آن بوده است. ریشه بسیاری از دعواهای پدر و مادر این فرد در نارضایتی شغلی پدر نهفته بوده و آن جوان کمابیش چیزهایی درک می‌کرده است. به همین دلیل، اکنون که خود به سن جوانی و کارکردن رسیده هیچ اشتیاقی برای کارکردن ندارد. جوان با خود می‌گوید: «کارمند شوم که در آخر زندگی‌ای مانند پدرم داشته باشم؟» پدری می‌پرسد: «چرا فرزندم از شدت افسردگی به اعتیاد روی آورده؟» دلیل این مسئله آن است که پدر تمام عمر شغلی را انجام داده که خودش از انجام آن رضایت نداشته و تنها، خانواده را از رفاه دور کرده است. شخص پدر باید کاری را انجام دهد که به آن عشق می‌ورزد و درآمدی متفاوت از یک کارمند دربیاورد. زندگی شغلی او باید همراه با دنیایی از عشق و اشتیاق باشد، اما دنیای کارمندی این را از فرد گرفته و اکنون نتیجه‌اش را در فرزندش می‌بیند.
آیا شما ایده‌ای برای راه‌اندازی مجموعه‌ ایجاد خلاقیت و کشف استعداد دارید؟ آیا می‌خواهید مدرسه خلاقیت راه بیندازید؟
بله آقای دکتر، من به این موضوع خیلی فکر کرده‌ام. خیلی دوست دارم مدرسه بیمه راه‌اندازی کنم، اما با طرز تفکر جدید. الان در بخش‌های دولتی مسئولان مدیران دولتی هستند، در بخش‌های خصوصی نیز بدنه خصوصی است و سر دولتی؛ اما من می‌خواهم مدرسه‌ای با تعالیم نو راه‌اندازی کنم که سبب تحریک شور و عشق افرادی شود که تمایل به ورود به این حوزه دارند. حرف‌های جدید فراوانی در این زمینه دارم. بیمه ما باید به جایگاهی برسد که حداقل از هند و پاکستان عقب نمانیم. هرگاه به آن‌جا برسیم حداقل در زمینه بیمه عمر خیلی کار کرده‌ایم. البته ما در زمینه رشد فردی نیز بسیار عقب هستیم و به جوانانمان ظلم فراوان می‌شود. زمانی فرد به رشد فردی می‌رسد که دیگر جوانی را از دست داده و حوصله بازگشت ندارد. مدارس رشد شخصی لازم است که به مدت یکی، دو سال جوان را تعلیم دهد. با این روش جوان می‌تواند به رشد خود کمک کند. باید مدرس از خارج بیاوریم تا به همراه مربیان ایرانی مطلب بومی‌سازی شود و برای ایرانیان مفید باشد، زیرا اگر جوانان ما بخواهند به‌طور مستقیم از گفته‌های مدرسان خارجی استفاده کنند به مشکل برمی‌خورند.
و کلام پایانی
خیلی دوستتان دارم.

پست‌های پرطرفدار