تابستان امسال را عشق است

این روزها قلب من، به دنبال زندگی در تابستان می‌گردد.| گاهی با آفتاب قرار ملاقات می‌گذارد یا در زیر سایه طلایی خورشید حمام آفتاب می‌گیرد. |تابستان تا چه اندازه گرافیک، رنگ، شکل، فرم و بافت دارد.| خیلی از اجزاء طبیعت، در این گذر خورشید و گرما، خودشان را به‌نمایش می‌گذارند| و در ویترین کلامشان، خرما و عسل
می‌فروشند؛| خصوصاً آنانی که زندگی را مثبت تفسیر می‌کنند| و در تشبیه گل‌ها، آن‌ها را مراعات می‌کنند| و وقتی سقف آسمانشان را رنگ می‌زنند،| غیر از لاجوردی به چیز دیگری نمی‌اندیشند.| فصلی که انسان به سایه درختان، ارادت بیشتری پیدا می‌کند| و قدر آب و نوشیدنی‌های خنک را خوب می‌فهمد.| تیر می‌آید و هُرم آفتاب، میوه‌ها را به آرزوی رسیدن می‌رساند،| وصف بی‌نهایت است؛| طبیعت یک‌چهارم فرش خود را به بهانه این فصل برای شما پهن می‌کند| و فُتوهای الهی، چشم‌مان شما را نوازش می‌دهند.| شب است| و صدای جیرجیرک‌ همه‌جا را پر کرده است.| درخت توت،| همه را به خردسالی دعوت می‌کند| تا شیرینی‌اش را تجربه کنند.| کمتر کسی است که خاطره‌ای با درختانی چون توت و گیلاس نداشته باشد.| آفرینش،| حساب جاری خود را در دل همین نعمت‌ها،| باز می‌کند. |صبح است،|پنجره را باز می‌کنم؛| نسیمی خنک صورتم را نرم و ظریف می‌نوازد،| بوی عطر گل‌ها، مشامم را نوازش می‌دهد| و صدای همهمه پرندگان مرا گوش‌نوازی می‌کنند.|می‌خواهم این سه ماه را مراقبه کنم؛| با تیر، تیر باشم،| با مرداد، مرداد و با شهریور، شهریور و طوری گذران عمر کنم| که زیر گنبد مینای زندگی‌ام همیشه لبخند بروید،| طوری که هر روز هنگام برخاستن از خواب،| خود را به نام حضرت عشق خوشحال کنم| و به سبک بیدل در کلامم، تصویر برویانم| و چون عارفی که در غم هیچ غصه‌ای نیست،| زندگی را به تماشا بنشینم.| تابستان است| و کبوتر همسایه به زبان منطق‌الطیر می‌خواند.| چای داغ برای خود می‌ریزم؛| به آن نگاه می‌کنم،| آن را می‌بویم| و با چای یکی می‌شوم.| آن را می‌نوشم| و به آرزوهای خود می‌اندیشم؛| چقدر جوانی به من می‌آید،| ‌طوری‌که احساساتم به غلیان می‌آیند| و آواز می‌خوانم.|حیاط‌خلوت من پر از گرمای تابستان است؛| می‌خواهم همیشه گرم باشم و آتشین.| خورشید بالا می‌آید| و خاطره طلوعی دیگر در من متولد می‌شود.| قناری خانه من،| ‌می‌خواند.| شعر به لب کلامم می‌غلتد.| تسلیم هوسِ موسیقی تابستان می‌شوم| و بی‌قراری در من چرخ می‌زند.| به یک‌باره در حرکات ناموزون رها می‌شوم.|صبحگاه تابستان،| به قدری جوان می‌شوم که کمتر کسی می‌تواند بهارهای گذشته عمر مرا تشخیص دهد.| کودکم با احساسات صبح تابستان هم‌بازی می‌شود.|تابستان همیشه برای من پر از تصنیف‌هایی خاطر‌ه‌انگیز است.| تابستان،| فصلی بی‌ادعاست که در کمند زلف تیر، مرداد و شهریور طنازی می‌کند.| من همیشه شروع تابستان را جشن می‌گیرم| و دوست دارم که دلم در آن ییلاق کند،| تابستان بزم خود را دارد؛| قسمتی از طبیعت آوازه‌خوان در خدمت این فصل است| و از رودخانه‌های آن عبور می‌کند.| همیشه به زیبایی تابستان می‌نازم؛| زیرا این فصل قسمتی از آیه‌ها و سوره‌های کتاب هستی است| و من در بی‌کرانگی آن سفرها می‌کنم.|
یک روز صبح خروس‌خوان تابستان از رختخواب خود برخیز.| خودت را با صبح دل‌انگیز تابستان کوک کن| و شفایت را از او درخواست کن.| مطمئن باش هر صبح تابستان دارالشفاست.| تابستان،| نگاه جدید تو را می‌طلبد.| هر تابستان در مسیر عمر تو منحصربه‌فرد است.| به آن احترام بگذار| و با ثانیه‌ها و دقایق آن یکی شو؛|آن‌قدر که زیبایی‌هایش، |تو را دیوانه کند| و تو بتوانی به درجاتی از هشیاری معنوی برسی،| تابستان را چون لیلی در آغوش بگیر| و خود را به‌شکلی دیگر تجربه کن!|تابستان امسال را عشق است.|
بدرود

پست‌های پرطرفدار