جشن چراغ‌های جادو

امشب می‌خواهم با خلق آرزوهایم، بنای زندگی‌ام را خودم معماری کنم. |خودم را پهناور کنم و از هیچ واقعیت سخت و تلخی واهمه نداشته باشم. |برای آرزوهایم چراغ جادو درست کنم و با هزاران فرد چون من، که آن‌ها هم آرزویشان را به
هوا می‌فرستند، آسمان شب را چلچراغ ببندیم.| دیگر نمی‌خواهم کسی به‌جای من و یا نیابتی رؤیاها و آرزوهای مرا به هوا بفرستد. |امشب من انتخابگر آرزوهای خویشم و چون کودکی ذوق‌زده چشمانم را می‌بندم و دعایی با مضامین شعر آزاد امروز برای خود می‌خوانم.| تمام وجودم را حیرت و آواز و آرزوی آزادی پر کرده است، می‌خواهم تابلوی شب را به رنگ‌های نور نقاشی کنم، |می‌خواهم برای آسمان، شعر نور و روشنایی بخوانم،| می‌خواهم در گستره این همه سیاهی، خورشید نور بکارم.|
کبریت را برمی‌دارم و در قلب چراغ‌ خاموش خود، آتشی روشن می‌کنم؛| همه‌ دست‌به‌کار می‌شوند.| گویی شب، روز می‌شود.|جمعیت و بالون‌ها به هوا می‌روند و من هم با لبخندهایم، آواز می‌خوانم.| حنجره‌ام پر از فریاد است و جیغ و هورا؛| من سقف آسمان رؤیاهایم را نشانه رفته‌ام.| بالون آروزهایم، پَر می‌گشایند و پرواز را انتخاب می‌کنند.| باد به کمکِ بالون آرزوی قرمز من می‌آید، صحنه عاشقانه‌ای است.| اکنون آب و هوای وجودم فرق کرده و خود را در وزش نسیمی معتدل رها می‌کنم.|حس ساز و شعر در من جریان پیدا می‌کند.| همه دارند بالون‌پراکنی می‌کنند.| چلچراغ‌های نور بر آسمان نقش می‌بندد و من آرزوهایم را ردیف می‌کنم؛| طوری‌که هم‌قد عمر و سن من باشند.| می‌خواهم جریان و سبک زندگی دیگری را برای خودم رقم بزنم.| می‌خواهم و قطعاً می‌توانم.| می‌دانم مادر آرزوهای من، تخیل من است.| تخیلی که بزرگ‌ترین دستاورد امروزش تکنولوژی است، که آن هم مدیون تخیل و تجسم و آرزوهای عده‌ای انسان دیگر بوده است،| که روزی و روزگاری، آن‌ها هم به آرزوهای خود برای زندگی بهتر تجسم بخشیده‌اند.| روزها بود که من به دنبال بهانه‌ای برای برپایی جشن آرزوهای خود بوده‌ام.| چراکه دیگر نمی‌خواهم در حسرت آرزوهای دیگران باشم.| می‌خواهم از خزانه تخیل و آرزوهایم بهره‌ها ببرم و چند قدمی به دنبال آوازهای آزاد خود قدم بردارم،| که به من هویت و معنایی از زندگی می‌بخشند.| آرزوهایی که بودن و شدن هرروزه را برایم نوید می‌آورند.|
امشب، جشن چراغ جادوی درون من است.| می‌خواهم با امواج و شعور کیهانی یکی شوم| و از آن به بعد به معبد سکوت بروم تا او چراغ جادوی درون مرا هدایت کند. |آنگاه آرام می‌گیرم.| گویی دوباره خود را اختراع می‌کنم و سرنوشتم را به دست کائناتی می‌سپارم که وسعت آرزوهای فعال مرا می‌فهمد.| وقتی‌که من رؤیای بودن و شدنی دیگر دارم، |گویی که جانی دوباره گرفته‌ام.| زندگی بی‌آرزو و بی‌رؤیا انرژی مثبتی ندارد.| من هر روز خودم را با چراغ جادوی آرزوها و رؤیاها کبریت می‌زنم،| شعله می‌گیرم و کم‌کم بالا می‌‌روم... بالا و بالاتر...| آن‌قدر بالا که گاهی دیگر دیده نمی‌شوم از نگاه تنگ چشمان روی زمین؛| اما این تازه آغاز راه تحول و خودشناسی من است.| اگر روزگاری خالقی مرا آفرید، از این پس من خود زندگی‌ام را خواهم آفرید.|
بدرود

پست‌های پرطرفدار